تبليغاتX
عاشق دل شکسته


عاشق دل شکسته

عاشقی بد دردیه

baba
نوشته شده در سی ام فروردین 1388| ساعت 17:7| توسط عاشق دل شکسته | |

                              



يک تبسم زيرکانه يک عروسک بچه گانه ويک بازيه کودکانه کافي بود براي عاشق شدنم

و تو اين کار را کردي چقدر ساده عاشقت شدم...

مثل قصه کودکانه توشدي براي من شاهزاده اي سوار بر اسب سفيد چه قدر ساده

عاشقم کردي و از آن ساده تر رهايم کردی ...

گفتم بمان پري قصه ها که من بي تو ميميرم

 خنديدي و گفتي بازي بود

 

گفتم بازي زيبايي بود بيا بازي کنيم

گفتي من کودک نيستم بزرگ شده ام بازي نمي کنم

 

گفتم مگر بزرگترهابازي نمي کنند؟

گفتي بازي نه زندگي مي کنند

 

گفتم پس بيا زندگي کنيم مثل بازي

گفتي زندگي بازي نیست 

گفتم پس با عشق تو چه کنم؟

گفتي رهايش کن بازي بود زندگي کن
نوشته شده در نهم شهریور 1387| ساعت 13:15| توسط عاشق دل شکسته | |

 

                                              

مي نويسم .....

چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني

حرف نمي زنم ....

چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي

نگاهت نمي كنم ......

چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني

صدايت نمي زنم .....

زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است

فقط مي خندم ......

چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

میدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

نوشته شده در هشتم شهریور 1387| ساعت 19:9| توسط عاشق دل شکسته | |

رفتی حالا به کی بگم؟

 

چقدر تلخه نوشتن وقتی می دونی چی میخوای بگی و نمیتونی بگی

مثل الان من

که یه عالمه حرف نزده تمام وجودم رو پر کرده

خدایا من آن هستم که با گریه متولد شدم

آن روز از تو پرسیدم:خدایا این دنیا چه رنگی است و تو سکوت کردی

من از این بی توجهی ناراحت شدم

اما حالا می فهمم چرا مرا با گریه متولد کردی

 

رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات ؟

میخوام یه بار ببینمت سر بذارم رو شونه هات

دوست داشتم با گلای سرخ می اومدم به دیدنت

نه اینکه با رخت سیاه چشای سرخ ببینمت

گلو پرپر میکنم سر مزارت

تاابد بارونیه چشمای یارت

رفتی افسوس گل من تو در دل خاک

از تو یادگاریه چشمای نمناک

پاییزغریب و بی درد اونهمه برگ مگه کم بود؟

گل من رو چراچیدی؟گل من دنیای من بود

گلمو ازم گرفتی تک و تنها زیر بارون

حالا که نیستی کنارم میذارم سر به بیابون

  

  به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.

 
نوشته شده در ششم شهریور 1387| ساعت 20:7| توسط عاشق دل شکسته | |


یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

 

وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

 

گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم

 

يادمان باشد سر سجاده عشق

 

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

 

يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند

 

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

نوشته شده در ششم خرداد 1387| ساعت 19:18| توسط عاشق دل شکسته | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست